تبليغاتX
۩ Crisis ۩ - زمان سنگی

۩ Crisis ۩

۞ بحران ۞
زمان سنگی

گاهی اوقات بعد از خواندن یک کتاب خوب به شعف می آیی که مطلبی پیرامون آن بنویسی اما یک فرصت به خودت می دهی که پس از وب گردی این کارو انجام بدی. سرانجام پس از کمی وب گردی میتصویر کتاب "زمان سنگی" بینی که دیگران هم از همین احساس شعف بی بهره نبودند و زودتر از تو دست به قلم بردند و مطلبی را تهیه نمودند. آن وقت است که احساس تنبلی به دست می دهد و از خیر نوشتن می گذری. خب من الان همون حالت را دارم اما ترجیح می دهم که بهترین لینکها را برایتان بگذارم باضافه چند شعر با ترجمه های فریدون فریاد (که زبان یونانی می داند و کتاب "زمان سنگی" یانیس ریتسوس را ترجمه کرده است) و احمد شاملو.


 در سال 1938 به حدی رسید که دو مرد بزرگ ادب یونان کوستیس پالاماس و نیکوس کازانتزاکیس زبان به تحسینش گشودند. پالاماس در باره او نوشت : "اکنون شاعر ما کنار می رویم تا تو بگذری!"
وی که عضو نهضت مقاومت یونان بود چندین بار دستگیر و تبعید گردید. نرودا به هنگام دریافت جایزه نوبل در سال 1971 گفت :"در این جهان شاعری هست که بسی بیش از من شایسته دریافت این جایزه است و او یانیس ریتسوس نام دارد".
شعر رتسوس ساده و عمیق است نتیجه زندگی و وقایع روزمره زندگی اشیاء تنهائی حالات آنها قابل لمس و عینی و بیرونی است:

- در پشت اشیاء سادگی خود را نهان می کنم تا همه شما مرا بیایبد

چیزی مثل


و در دست هایش چیز هایی دارد که با هم نمی خوانند.
یک سنگ یک سفال دو کبریت سوخته
میخی زنگ زده از از دیوار رو به رو
برگی که از پنجره پائین افتاد
شبنم هایی از گل هایی که تازه سیراب شده اند.
او همه اینها را می گیرد
و در حیاط خلوتش چیزی مثل یک درخت می سازد.
می بینی؟ شعر همین است: "چیزی مثل "



***


زنان

زنان بسیار دورند ملافه هایشان بوی "شب به خیر" می دهد
آنان نان را به روی میز می گذارند که حس نکنیم غایبند
بعد در می یابیم که این غفلت ما بود.
از روی صندلی بر می خیزیم و می گوئیم :
تو امروز سخت کار کردی یا
فراموشش کن من فانوس را روشن می کنم.

وقتی کبریت می زنیم او به آرامی بر می گردد و
با تمرکزی توضیح ناپذیر
به سوی آشپزخانه می رود. پشتش
تپه ای تلخ و غمناک است که با خود بار بسیاری مردگان را
حمل می کند-

مردگان خانواده را مردگان خودش را مرگ خود تو را.
تو صدای غژغژ گامهایش را بر تخته های کهنه کف اتاق می شنوی
تو ناله ظرف ها را بر رف می شنوی و بعد صدای قطار را
که سر بازان را به جبهه می برد

................

می خواست فریاد بزند.

دیگر نمی توانست.

کسی نبود که بشنودش؛

کسی نمی خواست بشنود.

از این رو او از صدای خودش می ترسید و آ ن را در خود فرو می خورد.

سکوتش منفجر می شد

تکه های بدنش به هوا پر تاب شده بود

با دقت تمام آنها را جمع می کرد

بی هیچ صدایی

در جاهای خودشان می گذاشت و فاصله ها را پر می کرد.

 و آ نگاه که از سر تصادف

شقایقی یا زنبقی زرد می یافت.

آنها را نیز جمع می کرد و بر پیکرش مرتب می نهاد.

مثل اینکه تکه های خود او هستندچنین بیخته و شگفت شکفته.


یادداشتی بر زمان سنگییانیس ریتسوس

ریتسوس شاعر مردم

چند شعر از ریتسوس

 با ترجمه احمد شاملو

صدای شاعر

زندگینامه و تحلیل شعر

گزارشی از خانه فرهنگ گیلان که به مناسبت رونمایی کتاب "زمان سنگی" با حضور فریدون فریاد برگزار نموده است.

 

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت21:37توسط مجید نصرآبادی |
. .

David .