تبليغاتX
۩ Crisis ۩ - رساله ي سلسليك

۩ Crisis ۩

۞ بحران ۞
رساله ي سلسليك

این دو بخش از یک مجموعه داستان متعلق به دوست عزیزم   علی نجفی   است

 

رساله ي سلسليك/۱

روستاي سلسليك در منتهي اليه جنوب غربي كشف رود واقع شده است با مردماني زارع فروتن و قوي .كوه ها وقلل در اطراف روستا برادروار نشسته اند و سال هاست كه در اعمال مردمان سلسليك انديشه مي كنند .

شمار خانه ها بايد به پانصد برسد .روستايي متمركز با خانه هاي كه دور روستا چرخيده اند .از بالا كه به روستا بنگري مي بيني كه بام ها پله پله تا كنار چشمه مي روند .كوچه هاي باريك مثل مار پيچ و تاب خورده اند تا برسند به مسجد كه در مركز سلسليك واقع شده .

چشمه همان آب قنات است كه متشكل از صدو پنجاه چاه در رديف هم حفر شده اند با بيشمار تونل .آب چشمه خوشگوار و زلال است .آفتاب در سلسليك زودتر از دشت ها غروب مي كند .كوه ها دم غروب سايه هاشان را دو لا سه لا روي هم مي اندازند اين است كه غلظت سايه ها در سلسليك بي اندازه زياد است طوري كه در سايه هاي آنجا اورانيم كشف كرده اند .

دم غروب دختران و كم و بيش زنان كوزه به دوش راهي چشمه مي شوند . تا آب بردارند از چشمه .وقتي كه كوزه ها را در آب مي خوابانند . آواز كوزه ها با طنين بق بقوي قمري ها در هم مي آميزند .و همين مسئله باعث شده است كه كسي به آلات موسيقي التفاتي نداشته باشد .مگر چند بيكاره كه از زور بيكاري به دو تار پناه آورده اند .

بستر رود فصلي سلسليك رابه دو بخش تقسيم كرده .قلعه كهنه و ينگه قلعه.

در بهار كه ابر ها ديوانه مي شوند .پيراهن هاي خيسشان را بر كوه ها و دره ها و بر خانه ها مي چلانند .پشت پنجره ايستادن وتماشاي رشته هاي نازك باران

پشته پشته شعر در كله ات مي رويانند .

وقتي كه سلسليكي در بيابان اسير باران مي شود.ومثل موش آب كشيده به سلسليك بر مي گردد ديدن دارد .

وقتي دختري خيسيده در باران بسوي خانه مي گريزد و لباس ها چسبيده به تن بهار اندامي اش مي كند ديدن دارد .

وقتي كه باران از نفس مي افتد . ابرها كون و كپل شان را جمع مي كنند و مي روند به سرزمين ديگر ناگهان سيلاب مثل شير مي غرد و سنگ بر سنگ مي كوبد واينطوري حضورش را اعلام مي كند.سلسليكي ها كنار رود وامي ايستند و آنقدر به آب گل آلود غلتان خيره مي شوند كه سرشان گيج مي رود .

سيلسليكي هاي پير به دوك شكسته اي مي مانند كه انگار از عهد دقيانوس آمده اند .نقل مي فرمايند كه سيل گاوي را بردرخت گردو نشانده بود كه بدانند چه اندازه پرزور است .

سلسليكي هاي پير هرگز به تماشاي سيل نمي آيند .در خاطرشان آنقدر سيل و زلزله و حادثه دارند كه حوادثي اين چنيني به سرگرمي كودكان مي مانند .

همه شان عينك هاي ضخيمي دارند گودي عينك روي نوك بيني شان ايستاده است و عدسي ها در يك متري چشم هاي شان .وقتي كه نگاهت مي كنند .

سرشان را به عقب خم مي كنند .و از توي كله شان بهت نگاه مي كنند . چهره نگاري مي كنند.يهو لبخند مليحي بر لب هايشان مي دود .

_تو پسرميرزا بيوك بزرگ هستي

كله شان را تكان تكان مي دهند و حرف هاي خودشان را تاييد مي كنند . در سلسليك رسم بر اين است كه جوان ها و كوچك ترها جلو پير مرد ها خم مي شوند .

و بردستان چروكيده ولي با ارزش سلسليك هاي پير بوسه مي زنند .چرا اينكار را مي كنند ؟جواب:به احترام تمام پستان هاي شادابي كه با دستان اين شريف مردان استعدادهايشان را به منصه ي ظهور رساندند . به احترام تمام نازك تناني كه شبانه با دستان اينان به كشف خود نائل شدند .اينان يعني سلسليك هاي پير با گرمي خاطره هاشان آهن را در كوره ذوب مي كنند . پيري عالمي دارد همه اش ناتواني نيست.

اغلب بخشي از شعر هاي حافظ را از بر دارند .با شعر هاي حافظ به مقام شامخ خود انزالي مي رسند و بسياري حرف هاي نگفته .چاك دهنمو باز نكنيد .

بگذاريد بعضي مطالب نگفته باقي بماند .رشته ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

غرض از نوشته اين بود كه عظمت سلسليك بر شما مكشوف شود وگرنه از اين همه روده درازي چه حاصل.و از اين حرف ها .

..................................

رساله ي سلسليك دو

سلسليك ها اقوامي مهاجر بودند كه از شمال ايران همراه دام هاشان آمدند و مناطق خوش آب و هوا را به تصرف خود در آوردند .سلسليك كنوني در سال دويست شصت و هفت قبل از ميلاد بنا نهاده شد .

احتمالا زنان رشيد و وحشي سلسليك ها كشاورزي را كشف كردند . درديواره ي غاري از غار هاي سلسليك مشاهده مي شود زني قوي با موي افشان

باخشمي اتشفشاني نيزه را در كمرگاه مردي پشم آلود كه صورت دردآلودش ناباورانه به عقب برگشته فرو كرده است .

مرد با عضلاتي حيواني پاهاي پهن دستاني بزرگ تكه گوشت خامي را از ديگران پنهان كرده و دزدانه تناول مي كرده كه زن اين خيانت را برنتابيده.

از حركات و سكنات زنان امروزي سلسليك مي توان فهميد كه زودتر از مردان حيطه ي حيواني را ترك گفته وبه حيطه ي عواطف عميق انساني پا نهاده اند .

پر واضح است بسياري از مردان عصر حاضر با ژن معيوب رفتار هاي حيواني خود را هنوز با خود حمل مي كنند .عکس از حسین نجاران

البته بايد خاطر نشان كرد كه در سلسليك نسل مردان معيوب توسط زنان از بين رفته .

يكي ازاين موارد براي زن عمويم اتفاق افتاد.هفت سال بيشتر نداشتم كه غريوي شنيدم حيواني شبيه نعره ي گاو نر .نعره بربالاي سلسليك تنوره كشيد وبه سمت كوه هاي سلسليك رفت تا دردش را بريال كو ه ها بگذارد .

سلسليك ها كه اغلب براي درو كردن گندم و جو به بيابان ها رفته بودند با شنيدن صدا داس ها شان را در زمين فرو كردند شتابان راه سلسليك را در پيش گرفتند .

در ميدان گاه سلسليك غوغاي به پا شده بود .جسد عمويم را روي تخته ي پهني گذاشته بودند .پاهايش از تخته بيرون زده بود بي گمان دو متر قد داشت .

البسه اي در بر نداشت جز دستمال كوچكي كه عورتش را پوشانده بود .البته هيئت غريب و جگر سوز آلت عمو حال هر بيننده اي را منقلب مي كرد .

عجيب اين بود كه هيچ مويي در بدن عمو يافت نمي شد و اين نشان از كوشش هاي زن عمو بود كه مي خواست جفتش را هر چه به انسان نزديكتر كند .

عمو چانه پهن و پيشاني اريب و گونه هاي برجسته و لب هاي كلفت و شهواني داشت .

هر گز عمو حمام نمي رفت اغلب و به اجبار و غرولند هاي زن عمو به رود خانه مي رفت و در آب گل آلود تنش را غسل تعميد مي داد .

چهار ديواري خانه و سقف و دريچه وپنجره را دوست نداشت .اغلب به غار ها پناه مي برد و زن عمو چند بار مشاهده كرده بود كه تكه گوشت خامي را دزدانه به نيش مي كشد .

زن عمو مي گويد :باري ديدم حسد پرند ه اي را با ناخن هايش تكه تكه مي كرد و هنگام خوردن شبيه گرگ ناله هاي خفيفي مي كرد .

دقيقا كنار رودخانه روي سنگ بزرگي نشسته بود و پر هاي خاكستري پرنده از دست هايش به هوا پرواز مي كرد .پوزش خون آلود بود .برسرش جيغ كشيدم

از مو هايش گرفتم و بزور كنار رود غلتان كشاندمش.چند مشت از خشم ودرماندگي كوبيدم به گيجگاهش اما انكار مشت هاي من بر سنگ فرود مي آمد و او هيچ احساسي نداشت جز ابهامي كه در چين چشم هايش نشان مي داد ميل به انسان شدن دارد .

هر ضربه اي كه بر سرش مي زدم خنده اي نيمه انساني ونيمه حيواني مي زد . و مبهوت نگاهم مي كرد .

وميل جماع در او پايان ناپذير بود .هرگاه فرصت مي كرد مرا به آغل گوسفند مي كشيد .در حالت انزال صورتش را رو به تاريكي مي گرفت و زوزه مي كشيد.

و من خسته و درمانده از زير او بدر جسته كنار چاه آب مي رفتم .بيست وپنج الا بيست وشش دلو آب بالا مي كشيدم و تنم را مي شستم تا تنم را از بوي عرق شهواني عمويت خلاص كنم .

زن عمو صورتي كوچك داشت چانه اي باريك و ابرواني كماني وظريف.رنگ چشم هايش زيتوني بود .حجب پنهاني آميخته به خشم چشم هايش به هر سلسليكي عاقل وبالغ مي گفت كه از دردي بزرگ رنج مي برد .

مادر سختكوش بود. ظرافت زنانه ي چنداني نداشت.قد بلند ويغوري داشت .شانه هايش درشت ومكعبي بود .با ظرافت هاي زنانه ميانه اي نداشت امور منزل را

سشلو انجام مي داد . سشلو زن مطلقه ي عموي مياني بود كه در حقيقت دختر خاله ي پدر محسوب مي شد .سشلو از سي سالگي بيو ه شد وهرگز تمايلي به ازدواج از خود نشان نداد .سراي مبرزا بيوك بزرك كه خود نوه سر سلسله ي بيوك هاي بزرگ بود پناهگاه خوبي براي سشلو بود .

نوه ي سر سلسله ي بيوك بزرگ كسي نبود جز پدرم .كه البته در سه سالگي يتيم شد .مادرش چهل روز بعد از مرگ شوهرش عروس شد .

قزل عمه مي گويد :مادرم زن دوم پدرم بود كه در دوازده سالگي به عقد ش درآمد .

مادر بزرگ پدري بچه ي ته تغاري اش را به امان خدا رها كرد و رفت دنبال مردي كه همسنگ خودش بود هم از نظر سن وهم از نظر طبقه ي اجتماعي .

مادر بزرگ پدري سه پسر رد به رد به جامعه شريف سلسليكي ها تقديم كرد .

پسر بزرگش عمو يا عمو بزرگ تا بيست سالگي چهار كلمه بيشتر ياد نمي گيرد .عجيب تر اينكه عموبزرگ با حالت نيمه حيواني اش زيباترين زن سلسليكي ها را از آن خود مي كند كه البته اين شانس بزرگ براي عمو بزرگ ره آورد حادثه اي است كه در پنج سالگي اش اتفاق مي افتد .

دشمني سلسليكي هاي قلعه كهنه و ينگه قلعه زماني شكل گرفت كه از قضا بسيار همگون بودند و هيچ تضادي با هم نداشتند .تساهل و مداراي بيش حد سلسليكي ها بعد ها درد سر ساز مي شود .زمستان ها برف روي برف مي نشسته و سلسليكي ها از فرط بيكاري و ندانم كاري و نداشتن سرگرمي به قمار پناه مي برند .

قمار خانه درست در طويله ي سراي بزرگ مبرزا بيوك ها برگزار مي شده .

در قماري بزرگ سلسليكي ها از سر اتفاق دو دسته مي شوند دسته ي سلسليك هاي قلعه كهنه و سلسليك هاي ينگه قلعه .

ناگفته نماند هنگامي كه سيل هاي بهاري جاري مي شده .سلسليك به دو بخش تقسيم مي شده .در حالي كه سلسليك ها در دو طرف رود به تماشاي سيل ايستاده اند .و از تماشاي سيل خروشان سرشان به دوران مي افتاده . گاه به چشم هاي همديگر خيره مي شده اند و گمان هاي بد به ذهنشان خطور مي كرده .همين حادثه دشمني خفيف و موذيانه اي را شكل مي داده .

قمارسلسليك هاي آن طرف رود و اين طرف رود دشمني را تقويت مي كند .در روزي برفي و سرد سلسليك هاي قلعه كهنه تمام پولي را كه در بساط داشته اند به سلسليك هاي ينگه قلعه مي بازند.بازنده هاي قلعه كهنه سخت برافروخته عصبي مي شوند. وتصميم مي گيرند شرطي بديع را پيشنهاد كنند .شرط برسر زيبا روترين دختر.

باري اين باخت بخت بد زن عموي مرا رقم مي زند .در حالي كه سه سال بيشتر نداشته است .

ميرزا بيوكي ها كه مي دانسته اند عمو بزرك براي انتخاب جفت خويش شانسي ندارد با زيركي بازنده ها را وامي دارند كه زن عمو را به عقد عمو بزرگ در آورند .

در خاطر سلسليكي ها هم نمي گذشت كه قمار سرنوشت غم انگيزي را برايشان رقم خواهد زد .

اما سرنوشت عمو بزرگ فقط با قمار رقم نخورد .بلكه اميال پنهاني پدر علت اصلي حادثه ي فراموش نشدني مرگ عمو بزرگ بود .

پدر خوش داشت كه برسختكوشي مادرمهر تاييد بگذارد وو او را بيش از بيش تشويق كند بجاي انجام امور خانه امور مربوط به بيابان و گله داري را به عهد ه بگيرد .در عوض پدر بيشتر مي توانست در خانه بماند و نقشه هاي شيطاني اش را به مرور به اجرا بگذارد .

زن عمو به بهانه ي اينكه سشلو در پخت وپز غذا مهارت كافي ندارد هر روز پا به سراي ميرزا بيوك هاي بزرك مي گذاشته .سشلو چه رنجي بايد مي برده از اينكه جذابيت زنانه ي كافي نداشته كه نظر پدر را به خود جلب كند .اغلب در خشمي كور و شهواني مي سوخته .بخصوص سشلو هر روز شاهد عشق بازي آن ها بوده است .

پدر نسبت به عمو بزرگ خشمي بي امان و كور داشته .به گفته سشلو كه گاه پشت پرده ي بزرگ پنهان مي شده تا شاهد عشق بازي هاي سيري ناپذيرشان باشد شنيده بوده كه پدر در گوش زن عمو بزرگ نجوا مي كرده كار را بايد امروز تمام كني .

زن عمو عصر همان روز به اميال شهواني عمو دامن مي زند .و او را تا غار بزرگ سلسليك ها مي كشاند عموي بيچاره ي بخت برگشته عين حيوان پي او كشيده مي شود .

زن عمو ناخودآگاه به شيوه ي سلسليك هاي ماقبل ميلاد از جفت خويش دلبري مي كند .دلبري آميخته به خشم .پوست پلنگ مي پوشد .پستان هاي عريان و ران هاي برهنه عمو را به زوزه واداشته بوده .

زن عمو در آستانه ي غار با نيزه رقصي سلسليكي مي آغازد .عمو از شوق وخشم كور شهوت پيشاني اش را به سنگ ها مي سايد .مناسك رقص سلسليكي قبل از غروب آفتاب تمام مي شود .زن عمو با حركاتي موزون عمو را آرام آرام به درون غار مي كشاند .

تكه گوشتي را كه زير كپل راستش پنهان كرده بوده.به هوا پرتاب مي كند عمو مثل گرگ گرسنه گوشت خام را مي قاپد .به كردار رفتار هاي پيشينش كه شايد ريشه در طمع ورزي انسان داشته باشد رو از زن عمو مي گرداند .مشتاقانه گوشت را به نيش مي كشد زن عمو با خشمي آتشفشاني نيزه را در كمر گاه عمو فرو مي كند.

عمو ناباورانه رو به عقب بر مي گرداند و آخرين و جدي ترين چهره ي جفتش را در خاطر مي سپارد .

زن عمو با حيرت مي بيند اشك هاي عمو در حالي كه به زانو در آمده بي امان گونه اش را خيس مي كند .

+نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت22:20توسط مجید نصرآبادی |
. .

David .