در این گفتار بناست که روابط انسانی از منظر فردگرایانه و جمع گرایانه مورد مداقه قرار گیرد. من معتقدم که انسانی از دوران غارنشینی که او بیشتر تمایل به جمع گرایی داشت تا دوران امروزی که او را در غاری از فردیت محبوس کرده اند فراز و فرودهای بسیاری را طی کرده است. آدمی از غار درآمده است و بر غار شده است. نظراتی(آراء توکویل و جان استوارت میل و دیگران) که انسانی را به سمت فردیت سوق داده است در عین حالی که دارای مزایایی است اما تبعات منفی نیز در برداشته است. فردیت ما را از درک "دیگریی" محروم کرده است و منفعت طلبی و سودگرایی و کاپیتالیسم را گسترش داده است. حتی اخلاق از منظر کانتی نیز بی نصیب از خودمداری نیست اما اخلاق از منظر "مارتین بوبر" و "امانوئل لویناس" ما را بیشتر با مفهوم "دیگری" درگیر می کند و یا "منطق مکالمه"ی باختین که از منظر زبانشناسی مورد مداقه قرار می گیرد نیز نقش "دیگری" را در فرایند گفتگو بیشتر عیان می دارد. "دیگری" به مثابه "خود" همان چیزی است که انسان پیشین بیشتر با آن درگیر بود تا انسان امروزی. اگر مجالی باشد در این گفتارها از سپیده دمان بشریت تا به عصرحاضر بررسی پیرامون فراز و فرود رویکردهای فردیت منشانه و جمعیت گرایانه خواهم داشت.
سراب فرديت
از غار در آمديم و بر غار شديم
مجید نصرآبادی
رفتارها و طبايع انساني، هميشه مورد توجه انديشمندان بوده است. انسان در زير ذرهبين متفكران، هماره مورد كنكاش و بررسي قرار گرفته شده است تا گاه پاسخهايي را كه خود از پيش آماده كردهاند،
براي رفتارها و طبايع پيشبينيناپذير انساني، ارائه دهند. اين موضوع كه آيا انسان، طبعي اجتماعي دارد يا اين كه نهادش به فرديت متمايل است، از جمله مباحثي است كه قرنها اذهان بسياري را به خود متوجه كرده است. انتخاب ميان فرد Individual و جامعه Social به عنوان طبع بشري از مباحث مورد علاقه فلاسفه، جامعه شناسان، انسان شناسان، سیاستمداران و... از گذشته تا به امروز بوده است . انسانشناسان سعي مي كنند كه در این بررسی از تك سلوليها و آميبها شروع كنند تا به ميمونها و انساننماها برسند و در اين پس زمينه به تحليل رفتارهاي جمعي و فردي، نوع بشر بپردازند. لسلي .ا. وايت معتقد است كه انساننماها زندگي گلهوار داشتند و آنچه باعث شد كه از اين مرحله به مرحله متكامل تري برسند، قدرت نمادسازي انسان بود. او انسان را "حيوان نماد ساز" ميداند و همين قدرت انساني، باعث خلق زبان به عنوان يك سيستم نمادپردازي شده است. انساننماهاي ضعيفتر به واسطهي، استفاده از زبان و به كارگيري از ابزار، توانستند بر همنوعاني كه داراي ماديانهاي بيشتري بودند، چيره گردند. انساننماهاي نر ضعيفي كه هيچ مادهاي نداشتند، براي در تملك درآوردن مادهاي از چندين مادهي نر قوي، با يكديگر به گفتگو نشستند و تباني كردند كه با استفاده از ابزار، برسر نر قوي يورش برند و حق مالكيتش را محدود كنند.[1] ابتدايي ترين شكل حق مالكيت همين، تحديد چند همسري و سوق يافتن به سمت تك همسري است. حس تملك آغازگاه فرديت است. پس پيش از آن كه انسانيت آغاز شود در سپيدهدمان تاريخ بشريت، احساس تملك در همسرگزيني به عنوان معناي پيشيني و اوليه فرديت به شمار ميآمده است. خروج از مرحلهي انساننمايي و ورود به مرحله انسانيت و تمركز مكاني انسانها در غار، گونهاي ديگر از مناسبات اجتماعي فيمابين انسانهاست در موضوع فرديت و جمعيت. بسياري از انسانشناسان معتقدند كه ذات بشر، اجتماعي است و انسان هرگز به تنهايي زندگي نكرده است. غار اولين، بهترين و مقدسترين سرپناه انساني بود كه محل تجمع مناسبي براي انسان محسوب گرديد. بسياري را باور بر اين است كه انسان غارنشين از روحيهاي جمعگرا برخوردار بود، اما پروفسور لينتن مينويسد «از بقاياي به دست آمده از انسان نئاندرتال در غارهاي اروپا چنين برميآيد كه اغلب چند اجاق در يك غار وجود داشتهاند و اين امر ميرساند كه چند خانواده در يك غار زندگي ميكردهاند و اجاق معرف يك خانواده بوده است. اين خانوادهها با هم در شكار حيوانات بزرگ شركت نمودهاند و صيد دسته جمعي را بين خود تقسيم ميكردند. آن ها كه در يك غار باهم ميزيستند دوست و دستههاي خارج غار را دشمن ميدانستند»[2] هرچند غارنشيني و در زير يك سقف به سر بردن، دال بر اصالت جمعيت است، اما جداسازي اجاق كه نمادي از اقتدار خانواده نيز ميباشد ، ميتواند نشان از ارادهی به فرديت و جداگشتگي از جمعيت نيز باشد. اين امر مويد ميل به فرديت، حتي در دوران غارنشيني ميباشد كه من آن را «فرديت متمركز» مينامم. فرديت متمركز با آنچه كه در گذشته كاست يا طبقه ناميده ميشد و امروزه در قالب احزاب نمود يافته است، همسان ميباشد. فرديت متمركز احساسي گروهي است كه گاه جنسيتي[3] میباشد و گاه بخشي از توليدكنندگان اقتصادي و يا هواخاهان سياسي را گردهم جمع نموده است تا از حقوق خود در برابر پارادايم يا اتوريته غالب سياسي ـ اجتماعي دفاع كنند. جدال فرديت و جمعيت و مناسبات فيمابين آنها در طول تاريخ فراز و فرود بسيار داشته است كه در هر دوره تاريخي، تابعي از مناسبات اجتماعي زمانه خود بوده و علل خاص خود را داشته است. در دوران تاريخي، افلاطون يكي از پيشگامان نظريه سياسي تقابل فرديت با جمعيت است. كتاب «جمهور» او كنكاشي در به مسند نشاندن بهترين شخص براي بهترين شيوه زيست انسان است . نظريه افلاطون مبتني بر جامعه سياسي زمان خودش ميباشد. آپولوژي سقراط، دست مايه بسيار مناسبي براي افلاطون است كه بر مبناي اين رويداد عيني كه حاصل دموكراسي آتني است، مناسبات سياسي را مورد تحليل قرار دهد. آيا اين دموكراسي آتني نبود كه سقراط فيلسوف را به جام شوكران سپرد؟ آيا تفرد آراء سقراط در تنازع با گفتمان سياسي آتني نبود؟ سقراط اولين فيلسوف شهيد در راه تفرد است. انساني خود انديش ، كه خواب آتنيان را برآشفته كرده است ؛ يك «خرمگس» واقعي. هر چند آراء و منش سقراط در چند دهه بعد حتي توسط آريستوفانس در كمدي «ابرها» مورد ريشخند واقع ميگردد اما نگاه افلاطون به جامعه، نگاهي جمعگرا است. «هر يك از خدايان يوناني و هر جانداري جز انسان، مي تواند عزلت گزيند و هيچ انساني حتي فيلسوف هم نمي تواند تنها و دور از اجتماع زندگي كند.»[4] هر چند انديشه سقراط تفرد او را به عنوان يك فيلسوف كه در تضاد با معاصرانش است، مي رساند؛ اما افلاطون/ سقراط زاويهنشيني را به صلاح نمي دانند. براي حل كردن تناقضات جامعه تنها يك راه حل مي ماند و آن اصلاح پوليس (شهر) به ياري حاكم ِحكيم است. فلسفه سياسي افلاطون در برابر فلسفه سياسي سوفسطائيان شكل مي گيرد. «سوفسطائيان همواره به مردم آتن ميآموختند كه براي توفيق در زندگي، براي كسب لذت به طور نامحدود و براي اثبات هر چه بيشتر "خود" هر گونه عملي جايز و رواست.»[5] افلاطون در تمام آثارش سعي مي كند كه عقايد رايج را كه به خصوص از جانب سوفسطائيان بيش از همه رواج يافته بود را اصلاح كند. در نگاه او سوفسطائيان «فيلسوفان تغلبي» هستند. كتاب جمهوري فلسفه اجتماعي افلاطون در برابر فلسفه اجتماعي سوفسطائيان است . افلاطون پوليس را «انسان كبير» و انسان را «شهر كوچك» ميخواند. از نگاه او ميان انسان و پوليس، يك رابطه تنگاتنگ و دو جانبه وجود دارد و اساساً نميتوان انسان را منهاي جامعه مورد بررسي قرار داد. «ساخت رواني فرد و ساخت اجتماعي جامعه و مدينه با يكديگر رابطه كامل دارند»[6] افلاطون / سقراط مي گويد: «آنچه سبب به وجود آمدن مدينه ميشود اين است كه انسان در مييابد كه به تنهايي نميتواند نيازمنديهاي گوناگون خويش را بر آورده كند.» بلكه در تعاون و همكاري انسانهاست كه روابط اجتماعي و تكوين جامعه شكل مي گيرد و ارسطو به اين رابطه «محبت Filia » ميگويد.[7] ايده تقسيم كار اجتماعي كه در قرن بيستم سرلوحه اميل دوركيم قرار گرفت، توسط افلاطون قرن ها پيش مطرح گرديد. افلاطون تعليم و تربيت را در راستاي تثبيت كردن مفاهيمي چون شرافت و فضيلت و شجاعت ميداند و احترام به پوليس و جانبازي در راه آن را از اهم تعاليم كودكان ميداند. آشنايي با موسيقي را براي شهروندان مهمتر از ورزش ميداند، چرا كه موسيقي يعني «فرهنگ عمومي»؛ فرهنگي كه در آن
نيكمرداني پرورش مييابند كه در انديشه گردآوردن مال و منال نيستند، زيرا ثروت اندوزي با نيكمردي در تضاد است. پوليس افلاطون بايد نگهباناني داشته باشد كه جز به مصلحت شهر به چيز ديگري نيانديشند؛ حتي محبت به زن و فرزند نبايد در عشق آنان از شهر بكاهد. احساس مالكيت و «مال من» از اولين گام هاي ميل به تفرد است كه در شهر افلاطون جايگاهي ندارد. اما در اين شهر افلاطوني مفهوم عدالت نبايد فدا شود . عدالت را بايد در نظم، همدلي، سلسله مراتب طبيعي و تقسيم كار مبتني بر آن جست. عدالت به جامعه سازمان ميبخشد و افراد آن را متحد مي كند. عدالت به طور طبيعي تحقق پيدا مي كند، زيرا كوشش همه در راستاي اين اصل مهم است كه نقشي كه به هر فرد واگذار شده است، بتواند به بهترين وجه از عهده آن برآيد و خوشبختي فردي و همبستگي اجتماعي تحقق پذير مي گردد، همچون ايده «همبستگي آلي» كه دوركيم آن را مطرح مي سازد.
پي نوشت :
[1] - تكامل فرهنگ؛ لسلي ا.وايت؛ فريبرز مجيدي، نشر دشتستان، چ 1379، ص113-157 .
[2] - مديريت نه حكومت؛ مهندس جلال الدين آشتياني، شركت سهامي انتشار، چ چهارم، 1377، ص 31.
[3] - بحث «سياست تمايز جنسيتي» را من در جايي ديگر به تفصيل گفتهام، كه پيرامون تبعيضهاي است كه در ادوار مختلف بر سر دو جنس آمده است كه منجر به نظام پدرشاهي و مادرشاهي گرديده است. ر.ك. هفته نامه "خيام نامه"، شماره...يا http://greek.blogfa.com/cat-6.aspx
[4] - سياست از نظر افلاطون؛ الكساندر كويره؛ اميرحسين جهانبگلو، نشرخوارزمي، چ1360، ص 16 .
[5] - ر.ك. پيشين؛ ص 32 .
[6] - ر.ك. پيشين؛ ص 49 .
[7] - ر .ك .پيشين؛ ص51 .
این مبحث قرار است که ادامه یابد.



