سه سروچه در حاشيه گورستان
سه زن در نجابت چادرها
غلتان رد بر ردشان زمان
رو در رويشان زاري انبوه مردگان
علي عبداللهي از مجموعه "هي راه مي روم در تاريكي"
حاشيه ايي بر شعر عبداللهي/ علي نجفي
گفتگو با خدابخش صفادل، شاعر زخمها
مجيد نصرآبادي
خدابخش صفادل متولد 1332 نيشابور دبير زبان و ادبيات فارسي دبيرستانهاي اين شهرستان است. پيش از اين شاعر چشمها ميخواندندش، اما از 29 بهمن1382 زخمي بر دل دارد، كه خواب از چشم او ربوده است؛ اين شاعر دو كتاب دارد: «شاعر نبودم، چشمهايت شاعرم كرد» (1382) و«فصلهاي خالي از كبوتر؛ گزيدهي شعر امروز نيشابور» (1383) وهمين اثر اخير بهانهاي براي اين گفتوگو شد:
البته این گفتگو در سال ۱۳۸۳ صورت پذیرفت و در هفته نامه خیام نامه درج شد.
لیلا به کام بادیه
علیرضا نیرآبادی
شعری برای شاعر
در یاد بود زندهیاد علی نجفی
بسیاری از رویدادهای اطرافمان همیشه پیش از آن که فکری برایشان اندیشیده شود، اتفاق میافتند. آدمی بالاخره میمیرد. به همین سادگی. حتی زودتر یا دیرتر از آن زمانی که برایش تصوری میبافد. برای علی نجفی نیز مرگ زودتر از آن زمانی که تصورش را میکرد به خوشامدگوییاش آمد. غافلگیرانه بود این یکبارگی هجوم مرگ برای نجفی و دوستانی که سالهاست، انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را با او تجربه کردهاند. دوست دیرینش، علیرضا نیرآبادی در رثای او اینگونه سروده است:
گاهی اوقات بعد از خواندن یک کتاب خوب به شعف می آیی که مطلبی پیرامون آن بنویسی اما یک فرصت به خودت می دهی که پس از وب گردی این کارو انجام بدی. سرانجام پس از کمی وب گردی می بینی که دیگران هم از همین احساس شعف بی بهره نبودند و زودتر از تو دست به قلم بردند و مطلبی را تهیه نمودند. آن وقت است که احساس تنبلی به دست می دهد و از خیر نوشتن می گذری. خب من الان همون حالت را دارم اما ترجیح می دهم که بهترین لینکها را برایتان بگذارم باضافه چند شعر با ترجمه های فریدون فریاد (که زبان یونانی می داند و کتاب "زمان سنگی" یانیس ریتسوس را ترجمه کرده است) و احمد شاملو.
كاوشي در يك رباعي خیام
تختهبند سرشت و سرنوشت
مجيد نصرآبادي
«اي آن كه نتيجه چهار و هفتي
وز هفت و چهار دايم اندر تفتي
مي خور كه هزار بار بيشت گفتم
باز آمدنت نيست ؛چو رفتي ، رفتي»
زيبا بود و 
با لمبرهاي پستانش ميآمد
با وزوز گيسوان مجعدش .
دستي كه همه نان بود
در بغل
و دستي ديگر
كه به تمامي نوباهاش را به پيش ميراند .
زيبا بود و
با ضجههاي شبانهي پوستش ميآمد
با نالههاي خشك تنش .
در فروغ يكي چشمانش
آه بود و
در ديگري
به تمامي شبي قيرگون .
زيبا بود و اما
نوباهاش زيباتر
كه تمام راه را ليلي كنان ميآمد .
27/3/1387
آدونيس شاعر آوانگارد عرب در ايران همتايي دارد كه به زعم منتقيدين، احمد شاملو است. اين ترجمه زيباي عبدالحسين فرزاد، ما را به ياد ترجمه هاي شاملو از اشعار لوركا مي اندازد. جملهي خطابي ابتدا و انتهاي شعر، نه تنها شاعر درون متن را، بلكه تمامي مخاطبين شاعر پيشه را، مورد خطاب قرار مي دهد؛ بدين طريق خواننده خيلي سريع وارد فضاي شعر مي شود و نه تنها مي خواهد از قضاياي بعدي شعر آگاه شود، بلكه به نحوي از سرنوشت شاعر پيشگي خود، آگاهي مي طلبد.








