مقاله ذیل نگاهی روانکاوانه به معضل قانون و قانونگریزی از نگاهی لکانی دارد. البته از نویسنده این گفتار نام و نشانی ندارم اما به دلیل در دسترس نبودنش در اینجا می آوردم تا شاید برای برخی از دوستان مفید واقع گردد. هرچند که رویه من در وبلاگ چیزی جز این رویکرد است
معضل قانون و قانونگریزی از نگاهی لکانی
حوادث چند هفته اخیر ایران و موضوعاتی مثل تقلب در انتخابات و حمله «لباس شخصیها» بحث قانون
و معضل قانونگریزی را در همه سطوح مختلف جامعه و دولت به موضوعی اساسی تبدیل کرده است. این معضل اکنون باعث ایجاد یک جو بزرگ سرخوردگی، عدم اعتماد متقابل، بدگمانی و خشم همگانی شده است. این مقاله سعی میکند در ادامه مقالات در باب روانکاوی انتخابات، به اختصار علل روانی «معضل قانون و قانونگریزی» در جامعه و دولت کنونی را بررسی کند و با بیان مثالهای مشخص راههایی برای عبور از این معضل را نشان دهد. رابطه سوژه، قانون و تمنا روانکاوی لکان نشان میدهد که میان رشد «فردیت، قانون و تمنای بالغانه و دارای مرز» یک پیوند درونی است و در واقع این سه بخش، سه ضلع یک مثلث واحد هستند و به یکدیگر وابستهاند.
سروش و دیگران
مجید نصرآبادی
25 آذر ماه امسال (1388) دکتر سروش 64 ساله میشود. گذار از نام حسین حاجفرجالله دباغ تا نام
مستعار عبدالکریم سروش دورانی پرفراز و نشیب بود. دانش آموز دبیرستان علوی تهران، ورود به انجمن حجتیه، دکترای داروسازی، دانشجوی شیمی تحلیلی و فلسفه علم در لندن، طلبگی فقه و فلسفه اسلامی در حوزههای علمیهی ایران، ادواری بود که حسین حاجفرجالله دباغ تا رسیدن به کنیهای که فکر میکرد سزاوارش میباشد، را طی کرد. سروش هنگام خروج از تهران و برای پا گذاشتن به شهر لندن تنها نبود؛ او را چهار مقتدای فکری همراهی میکردند: ملاصدرا، ملامحسن فیض کاشانی، مولای رومی و حافظ شیرازی. هرچند که سروش با نشر کتاب "نهاد ناآرام جهان" شوقی در چشم و دل مطهری و امام خمینی افکند و ادای دینی به ملاصدرا و حکمت متعالیه نمود اما در همان شهر لندن مقتدای دیگری برای خود یافت که هفت سال پیش از ورودش به شهر لندن از جانب ملکه انگلستان مفتخر به لقب "سر" شده بود و در سال 1972 که سروش پا به لندن نهاده بود، مقتدای فکری او در سمت استادی منطق و روش علمی در مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن بازنشسته شده بود. این مقتدا کسی نبود جز، کارل پوپر.
در غیاب عقلانیت سیاسی
پس از گذر سالیان دراز که از عمر جریان مشروطهخواهی میگذرد، چرا هنوز ما اندر خم یک کوچهایم. پس از گذر صد و سه سال که از عمر صدور فرمان مشروطیت میگذرد، چرا هنوز همان شعارهای پیشین را که میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی، زینالعابدین مراغهای، ملکمخان و آخوندزاده تکرار میکردند، را سر میدهیم. چرا هنوز رؤیای آزادی و لگام زدن بر قدرت در اذهان روشنفکرین موج میزند؟ پرسشی که هنوز درمیان است و در پی راهکاریست، همان ابتر بودن پروسهی مشروطهخواهی است. اگر آرمان مشروطهخواهی تحقق پذیرفته بود، پس چرا هنوز اصلاحطلبان و روشنفکران، خواهان تثبیت یک جامعه دموکرات هستند؟



