تبليغاتX

. ۩ Crisis ۩

۩ Crisis ۩

۞ بحران ۞
بودن به از نبودن

بودن به از نبودناثری از کوچار مجسمه ساز ارمنی

هر چه به روزهاي انجامين سال نزديكتر مي شويم ، شتاب انسان ها در سامان دادن به امور شخصي شان ، بيشتر مشهود مي گردد . بسياري از انسان ها در پي رتق و فتق امور روزمره هستند ، بي آن كه بدانند ، چرايي انجام امور چيست ؟ در زير اين سپهر نيلگون ، مورچگان در تك افتاده اند و زحمت كشيدن بار را مي كشند ، بي آن كه از چرايي زحمت تن پرسشي كنند .حال شايد مهم اين نباشد كه بسياري از انسان ها به چرايي هستندگي شان واقف نيستند ، زيرا پاسخي كه بشريت در قبال اين پرسش مطرح شده داده است ، در خور پرسش نبوده است . اما انسان زنده است و هنوز در پي يافتن معناي زندگي است . انسان هر چند نتواند به چرايي هستندگيش پاسخي در خور پرسش بدهد ، اما بايد به چگونگي زيستش ، پاسخي معنادار بدهد . ادامه زندگي يعني يافتن معناي زندگي .يافتن معناي زندگي ، امريست كاملاً ويژه و شخصي . پاسخ اين پرسش كه من چگونه بايد زيست كنم ، تنها در نهاد من نهفته است ؛ نه در پاسخي كه ديگران به من مي دهند . به گفته هانا آرنت ، « با هر انساني ، جهاني نو متولد مي شود » و يا به قول پاسكال ، « انسان ها دوايري هستند ، كه گاه محيط شان با يكديگر تصادم دارد » ؛ مشخصه اين امر است كه انسان ، همانند نقطه اي در صفحه هستي است كه داراي مختصات خاص خود مي باشد . اين كه به ديگران ديكته كنيم ، كه بايد اين گونه بيانديشند و عمل كنند ، نه پسنديده است و نه ممكن . هر انساني در شرايط كاملاً مختصي از زمان و مكان ، هستي يافته است كه با شرايط ديگري ، يكسان نيست . نسخه پيچيدن براي زندگي ديگران و انتظار داشتن ، كه همانند الگوهاي رفتاري و انديشگي ديگران ،نظر دهند و عمل كنند ، يك فرايند ديكتاتوري است . عمل كردن به انديشه اي كه خود نيانديشده ايم ، آن را ؛ يعني ديكتاتوري، نوشتن آن چه كه به ما ديكته مي شود . هرگاه انديشيده شويم و نه آن كه خود بينديشيم ، يعني غياب انسانيت . حضور انسان تنها زماني احساس مي شود كه خود راهبر خود باشد ؛ از خيل اين آدمياني كه بر اين خاك زيست كرده اند ، تنها حضور آناني احساس مي شود ، كه خود راهبر خويش بوده اند . انسان زنده است ، تنها بدين معنا كه خود ، اراده كند و بينديشد ؛ نه آن كه انديشيده شود .زندگي يك تجربه زيستي كاملاً شخصي است و هر آن چه كه انسان اراده كند در انجام امور زندگي ، همان معنايي است كه به زندگي خود بخشيده است . معناي زندگي را در متافيزيك جستجو كردن ، بي معناست ؛ چرا كه متافيزيكي در خارج از اين زندگي انساني معنايي ندارد . هر شيوه اي را كه براي چگونگي گذران زندگي در نظر بگيريم و آنچه كه ميل و باور ما به چگونه زيستن باشد ، معناي زيستن ماست . معناي زيستن بدون هرگونه ارزش گذاري پيشيني ، حضور انسان را به رسميت مي شناسد . ارزش گذاري براي معناي انديشيده شده انسان حضور او را به غياب مي كشاند . نبايد نگران رفتارهاي سبعانه ي انسان بود ، چرا كه حب نفس او در كنار حب ديگري ، هميشه به شكلي مسالمت آميز زيسته اند . انساني با معناي پيشيني كه براي او انديشيده شده است ، پا به هستي مي گذارد و تنها با اراده اي كه براي معناي پسيني زندگي مي كند ، حضور خود را به رسميت مي شناسد . زيست ما در گرو همين ترس ها ، آرزوها ، رنج ها ، سرخوشي ها ، قساوت ها ، شفقت ها ،زيبايي ها و پلشتي هاي است ، كه حس مي كنيم و اراده مي كنيم در زندگي . زندگي همين لحظاتي است كه من و تو اراده مي كنيم كه باشيم نه آن كه باشيم ، بي آن كه اراده كرده باشيم .

+نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت19:52توسط مجید نصرآبادی |
چند گزین گویه یونانی-1

 

 تالس

تالس با استفاده از دانش علم كائنات جودر حالي كه هنوز زمستان بود ، پيش بيني كرد كه در فصل آينده محصول زيتون فراوان خواهد شد. پس با پس انداز اندك خودهمه ي روغن كشي هاي ميلتوس و خيوس را اجاره كرد ،و وقتي محصول زيتون رسيد ،توانست پول هنگفتي از طريق دوباره اجاره دادن آنها به دست آورد. اين طرح تالس بنا به گفته ارسطو صرفاً ثروت اندوزي نبود بلكه "نشان داد كه توانگر شدن براي فيلسوفان آسان است ولي در شأن ايشان نيست ." (سياست ارسطو،كتاب اول،6آ1259)

 افلاطون در تئه تتوس  ميآورد كه چگونه تالس ،وقتي به ستارگان خيره شده بود،درچاه افتاد،و كنيزكي گستاخ براو خنديد كه وقتي نمي تواند زير پايش را ببيند ،در آسمان ها دنبال چه مي گردد.» نقاشی از آلما تادما با عنوان "تیر کاری"

 «سقراط : تئودوراس ، منظورم را برايت توضيح مي دهم، با لطيفه اي كه شوخ طبعي زيركانه كنيزي اهل تراس و درباره تالس ساخته شده است ، هنگامي كه او در حال نگاه كردن به آسمان و ستارگان بود ، درون چاله ي افتاد . كنيزك گفت كه تالس آنقدر مشتاق مطالعه و سير در آسمان است كه نتوانست جلوي پاهايش را ببيند . اين لطيفه اي قابل اطلاق براي تمام فلاسفه است . فيلسوف هيچ آگاهي ندارد از آنچه در آينده رخ خواهد داد ـ اگر همسايه اش مردي بي دانش است ، او حتي نمي داند كه در حال انجام چه كاري است و از اوآگاهي چنداني ندارد ؛آيا او يك انسان است يا يك حيوان ؟ فيلسوف جوياي هستي انسان است ، و سرگرم تحقيق كردن پيرامون اين كه ، ذات انسان به چه تعلق دارد يا متحمل رنجي متفاوت از ديگران است ـ تئودوروس فكر مي كنم، مقصودم را درك كردي ؟ » ( افلاطون ، تئه تتوس ، ترجمه بنجامين جووت )

مشهور است كه  كلئوبولينا ، مادر تالس از پسرش درخواست مي كرد تا ازدواج كند اما تالس علاقه اي به ازدواج نداشت و هر بار در برابر خواسته مادرش مي گفت : مادر ، من هنوز براي ازدواج كردن ، جوانم . اين پاسخ تالس تنها جوابي بود كه هميشه به مادرش مي گفت تا اين كه در دوران پيري ، پس از خواهش دوباره مادرش براي ازدوج گفت : مادرم ، الان براي ازدواج خيلي دير شده . هنگامي از او مي پرسيدند كه چرا فرزندي ندارد ، در پاسخ مي گفت : « چون عاشق كودكانم . » ( ديوگنس لائرتيوس ، ح 3 قرن بعد از ميلاد )

« خودت را بشناس »               ''Know thyself ''

 « چيزي در افراط نيست » " Nothing in excess "   [ تالس ، دايره المعارف بريتانيكا ]‌‌‌

 ارسطو

« آن چه كهن ترين است ، شريف ترين است و آدمي به آن چه شريف ترين است سوگند ياد مي كند .» [ ارسطو ، متافيزيك

 

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت20:45توسط مجید نصرآبادی |
. .